وقتی بچه بودم دو نفر خیلی بهم انگیزه دادن که به سمت قلم برم. یکی معلم ادبیاتم توی اول راهنمایکه همون موقع استاد دانشگاهم بود و هنوز هم میدونم که توی همون شهر استاده دانشگاس یعنی استاد فرزامی. کسی که هیچ وقت نمره ی انشا رو بالای ۱۷ نمیداد و من خوشحال بودم که همیشه ازش ۱۷ میگرفتم. امیدوارم عمری طولانی و خوشبخت داشته باشه. نفر دوم که در واقع نفر اوله دوست صمیمی پدرم بود
یه مدیر کل توی وزارت کشور که با مسئولان رده بالای کشور دوست و هم بند بود و با همه ی اینا
استعفا دادو خونه نشین شد دو تا بچه شو فرستاد خارج درس بخونن و الان هر دوشون متخصصای خوبی هستن . یه دختر و یه پسر . تاجمان( تاجی) و محمد . من هم قرار بود همون سالا برم ولی مادرم
نظر پدرمو عوض کرد. یادمه که خیلی دوس داشتم برم. این مرد بزرگ یه پسر بچه ی یتیم بود توی یه روستای پرت و البته رویایی. مث گربه از درختا بالا میرفته و خیلی شیطون و باهوش بوده. وقتی بزرگتر شد با معلمش که ۱۷ سال از خودش بزرگتر بود ازدواج میکنه. و حاصلش همون دو تا بچه میشه که گفتم. روح بلند این مرد منو به جهان رویاها میبرد. خاطراتش داستانهاش آرزوهاش و کلا حرف زدنش الهام بخش بود. مردی بود که آلوده ی زمان نمیشد. یادمه یه بار توی جاده یه ماشینی یه کره ی خر رو زیر کرده بود و الاغه مادر بالای سر جسدش وایستاده بود . این مرد یعنی آقای توکلی تا مدتها واسه ی اون الاغ گریه میکرد. یه دوست مشترکی بابام و آقای توکلی داشتن به اسم آقای کتیرایی که یه کرد شریف بود با قدی حدود دو متر و شماره ی پای ۴۸ که انصافا خیلی مرد بود . آقای کتیرایی که خودش مجسمه ی عشق بود همیشه میگفت من بعد از خدا توکلی رو میپرستم.
به هر حال آقای توکلی اگه توی زندگیم نبود شاید من الان شاعر و نویسنده نبودم. بهم قول داده بود همون سالها که کتابمو چاپ کنه و من همیشه منتظر کتابی بودم که اون واسم چاپ کنه. حالا سالها گذشته و من کتابایی هم چاپ کردم ولی دیگه آقای توکلی نیست که بگم به قولت عمل کن
امروز شنیدم که عشق دوران کودکی من و مردی که همیشه ستایشش میکردم چن روز پیش از این دنیا رفته
بدرود عشق من . بدرود
به همه ی دوستان دور و نزدیک سلام میدم و آرزو میکنم سال نو سالی پر از سلامتی شادی و ثروت واسشون باشه چه اینا رو بخونن چه نه
اما خودم؟
سال نو رو در حالی آغاز میکنم که بهد از شیش سال دیگه کارمند دولت نیستم
کارمو خیلی راحت ول کردم توی شرایطی ول کردم که داشتم رسمی میشدم و کلی موقعیت پیشرفت داشتم
از یه کارمند ساده تو یه سال اخیر تبدیل شده بودم به یه مسئول منطقه ای ولی مدتها بود حالم از کار دولتی بهم میخورد من همیشه با دلم زندگی کردم اینبار هم دلو زدم به دریا اول سه ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم بعد هم دیگه سر کار نرفتم
به همین راحتی
خیلی ها اینکارمو خریت میدونن . حرفی نیست . خریت بخشی از وجود منه.
توی مدت مرخصی همراه خواهر و دوماد مون و البته سام خواهر زادم یه سفر ده دوازده روزه به تایلند داشتیم که خیلی جالب بود کلی آدم از همه جای دنیا دیدم و کلی دوست تازه پیدا کردم دوستایی از نروژ فنلاند آلمان انگلیس ژاپن روسیه اتریش و البته خود تایلند . شاید عجیب باشه ولی من شب تا صبح با این دوستان بودم شاید اگه فرصتی بشه خاطرات سفرو بنویسم که خیلی جالبن
به احتمال زیاد واسه کار میرم ایوان کی شهر باستانی پدر و مادرم
به احتمال زیاد ماشینمو بعد از تعطیلات میفروشم
دلم واسه ی دوستام خیلی تنگه به ویژه واسه مجتبی که هر سال عید که میشه بهم هجوم میاره
کاش میتونستم کنار گاوها و گوسفندایی که قراره بخرم با مجتبی یه قرار دیگه بذارم
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به شعر به شاعر به عشق به عاشق به دوستی و دوست و به همه ی شما درود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
روز فردوسی روز راستین ادب پارسی است و بایسته است که همه ی ایرانیان در سراسر گستره ی ایران فرهنگی آن را گرامی بدارند.پیشرفت اندیشه ی هر مردمی را با توجه به خدا یا خدایانشان میتوان سنجید برای نمونه الله در پیشرفته ترین حالتش که اسلام است در نهایت خدای قوم عرب است قومیکه در بیابانهای بی آب و علف دشت نیزه وران ( همان عربستان امروزی که ایرانیان آنرا چنین مینامیدند ) بهترین جایی را که میتوانستند تصور بکنند جایی بوده پر از درخت که زیر درختانش جوی آب جاریست و از آنجا که همه ی مردمان مناطق گرمسیری بر اساس طبیعت از شهوت بیشتری برخوردارند در آن باغها حوریهای زیبا انتظارشان را میکشند و این جنت یا بهشت آنهاست آیا از قومی که در صدر اسلام در تمامی سرزمینشان طبق اسناد تاریخی فقط ۱۷ نفر سواد داشته اند بیش از این انتظار میرود؟
درود بر روان نیاکان ما که از ده هزار سال پیش به گواهی شاهنامه و دیگر منابع خدایی را میپرستیدند که دارننده ی جان و خرد بوده است . جالب است بدانید که ترجمه ی اهورا مزدا که واژه ای اوستایی ست همان خداوند جان و خرد میشود که فردوسی میگوید. ما به عنوان نخستین انسانهای یکتا پرست در جهان میتوانیم به خود ببالیم که اندیشه های نیاکانمان در سرتا سر جهان امروز ریشه دوانده و دریغ و صد دریغ که هجوم وحشیانه ی اقوام بدوی عرب و مغول و ... بیشتر نوشته های گذشتگانمان را به آتش کشیده است اما هر مرد وحشی که با شمشیر وارد خاک ما شد با کتاب بیرون رفت مثل همان مغولان که زیر نفوذ اندیشه ی ایرانی مبلغ دین و تفکر شدند و برای نمونه در هند آثار فرهنگی گرانسنگی را پدید آوردند. بر ماست که مایه ی شادی روان نیاکان آشتی جو و اندیشمندمان باشیم نه مایه ی شرمساری آنها " راه در جهان یکیست و آن راستیست" این سخن گهربار آشو زرتشت اسپیتمان است که هزاران سال پیش در جهان پر آشوب آنروزگار گفت.
ایرانیان باور داشتند نخستین آفریده ی پروردگار خرد بوده و پس از آفرینش خرد هستی شکل گرفته است" نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جانست و آن سه پاس "
همین نکته ژرفاو برتری اندیشه ی ایرانی را میرساند داستان آفرینش در اسطوره های ایرانی اگر با اسطوره های عبری ( به طور مثال ) مقایسه شود خود به خوبی نشان از فرهیختگی و بلند اندیشی نیاکان دارد جای بسی افسوس است که بسیاری از ما پدید آمدن انسان در جهان را از داستان مضحک آدم و حوای عبریان بیاموزیم و باور داشته باشیم .
راستی چند بار شاهنامه را خوانده اید؟
تو این را دروغ و فسانه ندان
به یکسان روش در زمانه ندان
ازو هرچه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنا برد
شاد باشید و بدرود
"تا توانی در خصم به مهر خوش در نگر چو به مهر در کسی در روی او را خوش آید اگر چه دشمن باشد زیرا که او را توقع کینه و خشم باشد از تو چون مهر ببیند خوشش آید "
" خلل از اینست که خدا را به نظر محبت نمی نگرند به نظر علم مینگرند و به نظر معرفت و به نظر فلسفه , نظر محبت کار دیگریست "
" ...من خوی دارم که ... دعا کنم آن را که مرا دشنام می دهد می گویم که خدایا او را از این دشنام دادن بهتر و خوشتر کاری بده"
" گفتند جحی را که این سو بنگر که خوانچه ها میبرند گفت : ما را چه؟ گفتند: به خانه ی تو میبرند.
گفت: شما را چه؟! "
شمس تبریزی
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
دانش تو درخت مریم توست
چون رطب ریز این درخت شدی
نیک بادت که نیکبخت شدی
نامه ی خداحافظی
کاش میتوانستی بفهمی که من چرا اینقدر برای شنیدن این نه به تو فشار آوردم. آزارم را ببخش. رسیدن به دانایی همیشه نیازمند تحمل بار سنگین ندانستن است. اما من میدانستم و میدانم که تو خودت خوب نمیدانی. گاهی انسان برای شنیدن یک باران نیاز دارد ابر ها را کنار بگذارد. من ابری را از جلوی چشمهات برداشتم تا باران را بشنوی( ببینی ) . کاش میتوانستی بفهمی که من چه کردم.
اما تو چه کردی؟
تو فقط بازی کردی. بازی بازی و باز هم بازی.گاهی مرا از بازی کنار می گذاشتی و گاهی همبازیم میشدی اما میگفتی که همبازی خوبی نیستی. شاید گاهی فراموش میکردی که بازی با کودکی که خودش میداند کودک است کار آسانی نیست. فرق میان ما درین بود که من بازیچه های تو را میشناختم و تو آن مرا نه. تو با قواعد شطرنج خودت روی صفحه ای که تنها سفید و سیاه را میشناسد میخواستی مرا ببینی که پای هیچ بازی ای رنگ نباخته ام که نشد.
تو با قواعد شطرنج خودت.... آه که تو با قواعد شطرنج خودت.
در این لحظه که اینها را مینویسم شاید هنوز خودت فکر میکنی که آن نه را نشنیده ام. خب نشنیده ام. راست است. من آنرا وسط پیشانیت درست میان دو چشمت دیده ام و حالا پیش از آنکه به گفتنش در بیاوری به تو میگویم که خودت را آزار نده. این بازی هیچ برنده ای ندارد. من باختم و تو هم باختی. اما امیدوارم ( این را صمیمانه و با همه ی وجود میگویم ) که هیچگاه مزه ی این باخت را زیر زبانت نچشی. که هیچگاه نفهمی چرا باختی. امیدوارم هیچگاه بار سنگین این ندانستن امروزت را روی شانه حس نکنی.آرامش حقیقت کمی نیست. خدای کوچکی نیست. امیدوارم هیچگاه این خدا تنهایت نگذارد. من برای بردن این خدا خودم را پای قماری که هیچگاه ندیدیش باخته ام اما هیچگاه خودم را نباخته ام. پاکباز بودنم را به حساب خریتم بگذار و تنهاییم را به حساب خدا گونگی ام . من امروز با تو از چیزی حرف میزنم که هیچگاه نمیفهمیش. فقط بخوان و بگذر . هرگاه فکر کردی که فهمیدی به یاد بیاور که هیچ گاه نمیفهمیش. من از کلمات هیچگاه همیشه هرگز و... خوشم نمی آید اما اینجا جایی است که می بایست با آنچه خوشم نمی آید روبه رو شوم و تو روبه روی من درست روی پل نشسته ای و من برایت دست تکان میدهم. میگویی که باورم نمیشود! میگویی که دوستت دارم!میگویی که تو و ادبیات بزرگترین دغدغه های زندگیم هستید! میگویی که میخواستم به جایی برسم که تو بگویی بیا! - و من باور نمیکنم اما میگویم بیا و تو نمی آیی!
به تو تبریک میگویم. به تو معشوقه ی روی پل. من از این خاک به تو تبریک میگویم:
تو از من میگویی
و من هنوز زیر خاک مانده ام
تو از من میگویی
و من کمی مرده ام
میخواهم صدایت را بزنم
اما دستانم از روی جلد تکان نمیخورند
صدایم را لای برگه ها جا گذاشته ام
انگار کمی دیر آمده ام
اما تو خودت را ناراحت نکن
همیشه برای آمدن زمان هست
زندگی
لای هیچ کتابی
پنهان نمی ماند
گاه با خودم میگویم که چرا شناخت آدمهای ساده ای مثل من اینقدر برای دیگران سخت میشود؟ بعد به یک جواب ساده میرسم: آنها هیچگاه ساده نیستند.
دل گفت مرا علم لدنی هوس است
تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم الف او گفت دگر هیچ مگوی
در خانه اگر کس است یک حرف بس است .
۱) شعر آخر از عزالدین کاشانی ست
۲) لطفا نپرسید چرا اینرا نوشتم
۳) این نوشته بخش کوتاهی از یک داستان بلند است
۴) ممنون که میخوانید
ـ حتی اگه دشمنی کنن ـ دوس دارم و غصه هاشون غصه دارم میکنه و از طرفی اساسا آدم بیخیالی هستم وباور دارم که انسان باید تحت هر شرایطی شاد باشه شاید ظاهرش متناقض باشه ولی خب حتی اگه تناقض هم باشه عجیب نیس من پر از تناقضم
و اما به همه ی دوستایی که با احساسات مختلف اینارو میخونن :
من شما رو دوست دارم حتی اگه شما از من بدتون بیاد
حتی اگه بهم ستم کنین یا بعضی از کارایی که تا حالا کردینو ادامه بدین یا هرچی...
چون دوستون دارم بهتون پیشنهاد میکنم شما هم همه رو دوست داشته باشین باور کنین دنیا ارزششو نداره
خواهش میکنم واسه آرزو دختر زیبا و جوون و با احساسی که چشاش تهدید شدن دعا کنین
ایشالا همیشه تندرست باشین
اول اینکه این کوچولو زندگی مارو پر تنوع کرده
دیگه اینکه من تا این ترم اهل دانشگاه رفتن نبودم ترم پیش فقط یه جلسه اونم واسه یه کلاس رفتم ولی میخوام مث یه بچه ی خوب و درسخون این ترم سر کلاسا حداقل یه خط در میون حاضر بشم البته هنوز نرفتم ولی از شنبه میرم به جان اقدس!
دیگه اینکه دوست قدیمیه ما راحله خانوم حدیدی که من معلم کنکورش بودم مدتهاست فارغ التحصیل شده یه وبلاگ داره که خودم واسش ساختم بهش سر بزنین
دیگه اینکه برین به کارو زندگیتون برسین
شاد باشید
جهان ما جهان تغییره دم به دم زندگی ما یعنی تغییر گاهی این تغییرات بیشتر تو چش میان گاهی کمتر رفتن دوستان یه تغییره اومدن دوستای تازه هم یه تغییر خب من یه کم سر رفتن بعضی دوستان همچی بگی نگی غمگین بودم ولی به قول استاد حضرت آیت الله العظمی شهرام شب پره: غم بسه غصه بسه
سام شیبانی خواهر زاده ی کوچولوی من ساعت ۸ صبح دوشنبه اول اسفند به دنیا اومد و یه دنیا شادی با خودش آورد. یه نفر دیگه به دارندگان جان و خرد اضافه شد پس به نام خداوند جان و خرد
پت درود
که به آدم تحمیل بشه یه چیزیه تو وجود آدم که مسائلی مث سفر اونو به رخش میکشه و باعث میشه
دیده بشه. انسان غریب آفریده شده . غریبه چون تنهاس و تو تموم این کائنات هیچ همتایی نداره هر کدوم از ما با تموم مشترکاتمون فقط و فقط خودمونیم و همین حس غربتو زنده نگه میداره. داستان سفر داستان پخته شدنو تجربه س.
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار
اینو سعدی میگه کسی که بیشتر عمرشو توی سفر گذرونده بود حق داشت همچی حرفی بزنه ولی نباید فراموش کرد که اینو به پادشاهی میگه که تو خطر وابستگی به دنیاس و میخواد اونو از دنیا طلبی نجات بده کیه که ندونه سعدی یه عاشق پیشه ی حرفه ای بوده ولی همیشه گفتم و بازم میگم عشق وابسته یه چیزه و عشق وارسته یه چیز دیگه. به هر حال حرف سفر شد. لازم بود برم یه جایی. کجا؟ مهم نبود فقط باید میرفتم. این بود که با مهدی کمالی رفیق و همسفر قدیمی رفتیم ایوان کی.مهدی برادرم با آرش و هادی دو تا از دوستاشم به ما پیوستن. بچه ها رو بردم روستای بسیار زیبای کیلان رو نشونشون دادم.شب خونه ی خاله مهمون بودیم و همون جا خوابیدیم. روز بعد من و مهدی به سفر ادامه دادیمقرار بود بریم شمال ولی نه زنجیر چرخ داشتیم نه زاپاس.البته بهروز پسر خوبی که یکی از اقوام ماست یه زاپاس بهم داد ولی باز واسه شمال با اون جاده های برفی کافی نبود .گفتیم تا شاهرود میریم اگه هوا خوب بود میریم گرگان وگرنه مشهد. توی راه به مردی برخوردیم که نصفه شب تو دامغان منتظر ماشین بود.میرفت شاهرود.تو راه دوست شدیم کارمند شرکت نفت بودگفت بیاین شبو خونه ی من بگذرونین صبح برین چون خسته هستین و تو شب رانندگی اذیتتون میکنه. قبول کردم .یه لحظه که تنها شدیم مهدی سرزنشم کرد که تو اینو از کجا میشناسی بهش اعتماد میکنی ولی من نگران نبودم چون آدم خوبی بود اینو چشاش میگفت. با چای عباس آقا و یه دوش آب گرم حسابی سر حال اومدیم بعد خوابیدیمو صبح با یه بساط مفصل صبحانه و نان داغ روبه رو شدیم از عباس آقا خداحافظی کردیم رفتیم تا رسیدیم به نیشابور اونجا به آرامگاه خیام سری زدیم کمی خرید کردیمو نهار خوردیم. نیشابور شهر تاریخ شهر بزرگان شهر خیامو عطارو... شهر کشتار بیرحمانه ی مغول شهر عشق شهر اندیشه و شهر استاد خوب من دکتر فریدون جنیدی. و بعد مشهد که قرار بود کمی بمونیمو بریم گرگان ولی دو شب موندیمو برگشتیم . یه خونه کرایه کردیم. شهرو گشتیم و قبل از همه رفتیم حرم. مهدی نمیخواست بیاد میگفت مگه تو اعتقاد داری؟ گفتم خودت میدونی نظرم چیه ولی معتقدم هرکس ضمن حفظ باورهاش باید به باورهای دیگران احترام بذاره. من واسه هیچ انسانی تقدس قائل نیستم ولی اونجا جایی که هزاران هزار آدم بهش معتقدن و همین اونو تبدیل به یه مرکز بزرگ انرژی مثبت میکنه. چرا نباید بریم ؟ مگه بزرگان عرفان مابه بتکده ها و میکده ها و آتش کده ها و ... نمیرفتن؟ به قول حافظ:
همه کس طالب یار است چه هشیار و چه مست
همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت
وقتی رسیدیم مهدی ایراد گرفت که همش نوارایی رو که خودت دوس داری گذاشتی دیدم انتقادش به جاس واسه همین تو برگشت ضبط دست مهدی بود .با مهدی خیلی سفر رفتم. از همه جالبتر شهرضا و اصفهان بود که کلی خاطره داریم.اون یه رفیق قدیمیه.کسی که صمیمانه دوسش دارم خودشم اینو میدونه.پدر و مادر خیلی خوبی داره لیلا خانوم مامانشو عین مامان خودم دوس دارم.لیلا خانوم از وقتی که یادمه عین مامان خودم میخواد منو بعد مهدیو زن بده. خب ایشالا موفق باشن! صبح یه شنبه برگشتیم جاده خلوت بود منم مث مسیر رفت تند میروندم حتی یه قسمتایی تا ۱۸۰ کیلومترم رفتم یه پیچ بود که البته دید داشتمو میدیدم از اونور ماشین نمیاد چند تا ماشین جلوم بود از همشون سبقت گرفتم و بعد پیچ ماشین پلیس منتظرم بود . رفتم پیششون احوال پرسی کردمو خسته نباشیدی گفتم .گفتن سبقت غیر مجاز و سرعت غیر مجاز دوتا ۲۵ تومن جریمشه و نوشتن بعد که حقو بهشون دادمو بهونه نیاوردم از رفتارم خوششون اومدو فقط ۳۸۰۰ تومن یعنی کمترین جریمه ی ممکنو نوشتن! به ایوان کی و خونه ی خاله برگشتیم سوغاتیاشونو دادم و سپس پدر بزرگو مادر بزرگ سپس تهران . مهدیو رسوندمو پیش لیلا خانوم و آقای کمالی یه چایی خوردمو اومدم خونه.این سفر واسم لازم بود توی روز مرگی غرق شده بودم باید خودمو بازسازی میکردم. حالا خودم هستم کسی که سعی میکنه یادش نره تغییر مثبت عین پیشرفته.
به شادی همه.